X
تبلیغات
فقط با حالا بیان تو

فقط با حالا بیان تو

مرادوست بدار اندکی.ولی طولانی

و زندگی شیرین می شود

قصه از اونجایی شروع شد که از زندگی سیر شده بودم

از مردم و از اتفاقای تکراری و بد

توی یه دفتر که بعضی از دلتنگی هامو توش می نوشتم .نوشته بودم خدایا منتظرم تو زندگیم یه تغییر ایجاد کنی

 

وتغییر از اونجایی شروع شد که بدونه این که من بخوام  رفتم به یه همایش رایگان و با پیشنهاد مامانم تو کلاساش

اسم نویسی کردم

 

تو این کلاسا معنی زنگی رو فهمیدم

خودمو شناختم

راه زندگیمو پیدا کردم

عوض شدم

تو کلاسا یه جمع بود با کلی آدم که زندگی اونا هم عوض شد.

روز 29 آذر رفتیم یه اردو

بی نظیر بود.

میشه گفت من تقریبا کوچیک ترین عضو کلاس بودم.همه  دخترو پسرای جوون.اگه چند نفری هم سن دار بودن دلشون جوون بود

اونجا ریلکسشن داشتیم.

یوگای خنده

پانتومیم

وسطی بازی کردیم.استادم پایه باهامون بازی کرد

دیدم به دنیا عوض شده.چقدر خوبی هارو می بینم.بدی برام معنی نداره دیگه

موقع برگشت توی اتوبوس یه لحظه هم ساکت نبودیم

بهترین قسمت برنامه بود.

قرار شد  خودمون این برنامه رو اجرا کنیم

هر چند وقت یک بار یه جا جمع بشیم.

به هم دیگه کمک کنیم اگه کاری ازمون بر میاد

از موفقیت های چند روز گذشتمون بگیم

هم دیگه رو دعا کنیم

تا یادمون نره زندگی چه قدر می تونه شیرین بشه

قبل از پیشنهاد این قضیه  ناراحت بودم که از این جمع دور بشم و برم تو جامعه ی موج منفی دوباره

ولی الان خوش حالم که قراره فرامش نشه این جمع

همه هم دیگه رو دوس دارن

وقتی باهاشونم انگار تو آرمان شهر هستم

نوشته شده در 21 Dec 2013ساعت 3:47 PM توسط فنقل(مبینا)| |

"

می خواستم بگویم دوستت دارم

که آن ها آمدند

مثل سکسکه ای

درمیان یک آواز"

 

"جیر جیرک

می خواند

جیر جیر

برای من اما

سی و دو حرف کافی نیست"

 

 

اینارو یکی از معلم هام سر کلاس گفت

وای روزای  پر از هیاهویی دارم

درحال دست و پنجه نرم کردن با غولی ب اسم  کنکور هستم

مریضی دختر عموم.....

خواستم بگم نتیجه اولیه از پست قبلیمو گرفتم ها.............

 

استاد جاویید یه حرف قشنگ زد

گفت بزاریید مردم هرچی می خوان بگن

آخرش کف دستتو بهش نشون بده بگو آینه

از این ترفند استفاده کردم

آی جیگرت حال میاد

 

من همیشه تلاش می کردم خوب باشم

انتظار داشتم بقیه هم خوب باشن

دیدم انتظار بیجایی بوده

بیخیال بقیه شدم

 

نوشته شده در 18 Nov 2013ساعت 1:27 PM توسط فنقل(مبینا)|

اینو می نویسم اینجا بمونه

می خوام سال دیگه که خوندمش لبخند بیاد رو لبام.

خیلی هارو از زندگیم حذف می کنم

حتی اسم و خاطراتشونو

خیلی از آدمارو می فرستم تو حاشیه

جز به چند نفر اعتماد نمی کنم.حرفاشونو باور نمی کنم

یه سری کارارو می زارم کنار

یه سری دیگه رو بیشتر اهمیت می دم

به قولی که به خودم دادم عمل می کنم

به توصیه آقای اخوان و مولایی گوش می دم

جای هیچ پشیمونی برا خودم نمی زارم

اینه

نوشته شده در 31 Oct 2013ساعت 6:23 PM توسط فنقل(مبینا)| |

امسال آخرین ساله که میرم مدرسه

یادش به خیر ک رفتم پیش دبستانی.

زیاد از خونمون دور نبود.مامانم گفت تعطیل شدید با همسایمون برگردم

بعد خانوم معلممون اجازه نداد برگردم

گفت باید مامانت بیاد دنبالت

خلاصه 1ساعت معطل شدم.

ولی حس بدیه .12سال گذشت همین جوری.

پیر شدم رفت

 

 

نوشته شده در 28 Sep 2013ساعت 5:0 PM توسط فنقل(مبینا)| |

دیروز با یکی از دوستام قرار گذاشتیم  که بریم ددر مثلا

اولش یه عالمه پیاده رویی کردیم.

توی یه خیابون نسبتا خلوت.که درختای بلند داره.ما تو پیاده رو بودیم یی هو یه پارس نقره ای اومد وایساد.2تا پسر توش بودن

در ماشین رو باز کردن ویه چی گفتن.

ماهم خودمون رو کردیم تخمه فروش(ترجمه لفظ ب لفظ)

و به راهمون ادامه دادیم

اونام راشونو گرفتن رفتن........2دقیقه بعد دیدیم ماشینه بایه تاکسی تصادف کرده.آی ضایه شدن.آی حال داد.

تاکسیه داغون شده بود و رانندش عصبی بود خفن

در همون زمان که ما نزدیک شدیم بهشون راننده تاکسی شروع کرد دعوا کردن و دوتاشونو حسابی می زد

حالا تاکسی هم مقصر بودا

کلید اسرار...............پسرا حواسشون باشه. بخوان دخترارو اذیت کنن یک چنین عاقبتی نسیبشون میشه

خخخخخخخخخخخ

عاغا جونم برات بگه بعدش رفتیم یه فست فود که تازه باز شده بود.

توش خیلی مدرن بود

ولی یه حیاط خلوتی داشت.رو دیوارش پیچک داشت.درخت داشت.وسطش یه حوض آبی داشت با یه فواره کوچیک آب

رو آبش چندتا حلقه چوب شناوربود و روشون شمع بود.

چندتا آب نمای دیگه هم داشت.میزو صندلیشم با کنده درست کرده بودن.وایی صدای آب و یه موسیقی  ملایم.

خیلی خوشگل بود

نکه تازه کار بودن.برای جمع کردن مشتری انقد مارو تحویل گرفتن که نگوووووووووو

آخرشم اومد پسره پرسید:خانوم چه طور بود؟کیفیت غذا؟فضاش؟

 

 

نوشته شده در 9 Sep 2013ساعت 11:2 AM توسط فنقل(مبینا)|

روز عزیزای دل باباها

ناموس داداشا

هووی مامانا

جیگر بچه محل ها

عامل انحراف پسرا

جینگول مینگولا

دخی خوشگلا

 مبارک

 

                                +پیوست

+دیروز به هرکسی اس دادم روز دخترو تبریک گفتم متن بالا رو فرستاد.ینی همه ها.

+قابل توجه پسرایی که می پرسن چرا روز پسر نداریم؟؟؟؟؟

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآااخه پسرا از وقتی میرن نونوایی مرد میشن

+دیروز خواهرم زنگ زده میگه روز دختر مبارک

صد سال به این سال ها

گفتم این آآآآآآآآآآآآآآارزووو بود آآآآآآآآآآآآآاخهههههه؟؟؟؟؟؟؟

می خوای بترشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+زنگ زدم به دختر خالم روز دخترو تبریک بگم

داداش 5سالش گوشی رو برداشته.میگه خونه نیس وقت مارو نگیر

نوشته شده در 7 Sep 2013ساعت 10:51 AM توسط فنقل(مبینا)| |

امروز با مامانم رفتیم یه مقدار پول رو کارت به کارت کنیم

اولش که عابر بانک یه بانکه داشت کارتو قورت  می داد که یه آقاهه با یک حرکت کاملا ماهرانه

با دوتا کارت دیگه از تو حلق عابر بانکه کشیدش بیرون

بعد رفتیم یه عابر بانک دیگه که اصن کارتو نمی خوند

رفتیم تو شعبه گفت نمی دونم چرا کارت شمارو نمی خونه

سوار خط واحد شدیم

بعد کلی پیاده رویی رسیدیم به شعبه مرکزی خود کارته

کارتو زدیم می گفت عملیات نا موفق

رفتیم پیش ریس شعبه گفت برید بانک سپه(بانک مقصد پول حواله لی)

بازم کلی پیاده روی کردیم

سرانجام به بانک سپه رسیدیم.در عین ناباوری پسس ازکلی تو صف بودن تونستیم پول رو کارت به کارت کنیم

نصف شهرو گشتیم ها

 

نمی دونم چرا نیازم به دولت الکترونیک می افته کل سیستم ها به هم می ریزه

به قول برادر آزاد  شانس شرین منه

تو این بلبشو بابام زنگ  زده مراسم تجلیله دعوت شدیم بریم مهاباد

از اون ورم بریم ارومیه خونه دوستمون.یه 2روز سفر بریم

مامانم عصبی از این دولت الکترونیک .گفت نخیر

نوشته شده در 3 Sep 2013ساعت 12:54 PM توسط فنقل(مبینا)| |

 یکی اس داد که خعلی خوشم اومد

 

 

مگسی را کشتم

طفل معصوم به دور سرمن می چرخید

به خیالش قندم

مگس خوبی بود

ای دوصد نور به قبرش بارد

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد

مگسی را کشتم

 

حسین پناهی

 

نوشته شده در 26 Aug 2013ساعت 5:25 PM توسط فنقل(مبینا)|

آی همش یه ماه مونده از این تابستون

روزا قشنگ دارن کوتاه میشن

منم دلم می گیره

تابستون گذشت و من هیچ کار خاصی  توش انجام ندادم

نه سفری نه تفریح خاصی نه مهمونی نه به اندازه ی کافی درس

فقط یه روز 2تا از همساده ها رو بردیم ولایت خودمون

برا تفریح

همش دعا می کنم بشه این آخر هفته بریم ولایت دختر خاله رو  باخودم بیارم اینجا 4 روز خوش باشیم باهم

شایدم  بریم نومزدی پسر داییم.یکم شلوغ بازی در بیاریم جونمون حال بیاد

 

نوشته شده در 24 Aug 2013ساعت 12:13 PM توسط فنقل(مبینا)| |

یه مدتی بود که امید پیدا کرده بودم

اما دیروز یک ضد حال بزرگ خوردم

برام دعا کنید .یه نفر مریض شده

اگه خوب بشه.بازم امیدمو به دست میارم

نوشته شده در 12 Aug 2013ساعت 1:10 PM توسط فنقل(مبینا)|

Design By : nightSelect.com